• یادم تو را فراموش|قسمت اول

  • یادم تو را فراموش|قسمت دوم

  • یادم تو را فراموش|قسمت سوم

  • یادم تو را فراموش|قسمت چهارم

  • یادم تو را فراموش|قسمت پنجم

  • یادم تو را فراموش|قسمت ششم

آخرین خاطرات

  • دست دادن با نامحرم
    با تشکر از آقای "م ح ذ" که این خاطره را برای ما ارسال کردند.   با آدم های زیادی برخورد کرده بودم ک...
  • گناه مفت و مجانی
    با تشکر از آقای "مهدی یار" که این خاطره را برای ما ارسال کردند. چند روز پیش داشتم تو یکی از این ش...
  • 180 درجه!
     با تشکر از خانم "یه بنده خدا" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: دوران دانشجوییم با توجه به ای...
  • ما و محیط اطرافمان
    با تشکر از خانم "فاطمه" که این خاطره را برای ما ارسال کردند. یکی از این روزای گرم تابستونی به اتفاق...
  • به وجد آمدم!
    با تشکر از خانم "قربانی" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: سلام  ... امروز  رفته بودیم رزم امر...
  • راننده تاکسی و اختلاس 3000 میلیاردی
     راننده خط بی‌توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد می‌زد: «دربـــــــــــــــــست...
  • بی تفاوت نباش!
    با تشکر از خانم "دهقان" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: سلام علیکم امروز همراه گروهمان به پ...
  • از دختر کوچولو یاد بگیریم!
    با تشکر از خانم "فاطمه" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: جمعه ی گذشته به مصلای نماز جمعه رف...
  • تکلیف و نتیجه
    با تشکر از خانم "سلام" که این خاطره را برای ما ارسال کردند:  یکی از همکلاسی هام توی دانشگاه چاد...
  • تقلب به بهانه دکترا
     نزدیک امتحانات پایان‌ ترم بود. یه درسی داشتیم که منبعش یه کتاب 300 صفحه‌ای و سراسر حفظی بود. قبل از...

اندر عجایب امر به معروف

باتشکر از خانم<<دانشجو/شاهد>> که این خاطره را برای ما فرستادند.

 

ایام خوش امتحانات تموم شده بود و به جلسه ی قرآن می رفتیم. یکی از خانمها با اشک گفتن که میخوان ماجرای یکی از دخترهای فامیلشون رو برامون تعریف کنن . ما هم دوتا گوش خودمون داشتیم دو تا دیگه هم قرض گرفتیم ببینیم قضیه از چه قراره.
گفتن: یکی از دخترای فامیلمون که مادرش هم مریض احوال بود و خیلی هم مادرش رو دوست داشت، به خدا گفته بود اگه مادرم بمیره من از دین برمیگردم. از قضا مادرش فوت میکنه و دختر هم که سفت و سخت سر قولش مونده بوده شروع میکنه به ترک حجاب و غیره و رو آوردن به لهو لعب و غیره.

خلاصه طوریکه دیگه اوضاعش خیلی خراب میشه ودیگه روز شهادت و عاشورا و غیره هم سرش نمیشه و با رفقا حتی حرمت این روزها رو هم نگه نمیداشتن. 
دختر اینجور تعریف کرده که: توی ایام فاطمیه بود که با ماشین با دوستام می زنیم به جاده با صدای بلند موسیقی ...
یکهو می بینیم یه ماشین از کنارمون رد میشه که توش چند تا بچه حزب اللهی بودن. مارو مجبورمیکنن که کنار جاده بایستیم. یه کم ترسیده بودیم که اینا الان می خوان دعوا راه بندازن و خودمون رو آماده کردیم برای جواب دندان شکن.
پایین اومدن یکی از اون جوون حزب اللهی ها از ماشین همانا و رفتارش همانا و آوار شدن تمام دنیا روی سر من و دوستام و تغیر مسیر زندگیمون و محجبه شدن و توبه ی سفت و سخت ما از اون روز همانا...
جوون با متانت و آرامش اومد کنار ماشین سلام کرد و با بغض بهمون گفت:
لااقل به خاطر مادرم زهرا (س) امروز رو رعایت کنید ...







نهال چاپ

مسجد نما