• یادم تو را فراموش|قسمت اول

  • یادم تو را فراموش|قسمت دوم

  • یادم تو را فراموش|قسمت سوم

  • یادم تو را فراموش|قسمت چهارم

  • یادم تو را فراموش|قسمت پنجم

  • یادم تو را فراموش|قسمت ششم

آخرین خاطرات

  • دست دادن با نامحرم
    با تشکر از آقای "م ح ذ" که این خاطره را برای ما ارسال کردند.   با آدم های زیادی برخورد کرده بودم ک...
  • گناه مفت و مجانی
    با تشکر از آقای "مهدی یار" که این خاطره را برای ما ارسال کردند. چند روز پیش داشتم تو یکی از این ش...
  • 180 درجه!
     با تشکر از خانم "یه بنده خدا" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: دوران دانشجوییم با توجه به ای...
  • ما و محیط اطرافمان
    با تشکر از خانم "فاطمه" که این خاطره را برای ما ارسال کردند. یکی از این روزای گرم تابستونی به اتفاق...
  • به وجد آمدم!
    با تشکر از خانم "قربانی" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: سلام  ... امروز  رفته بودیم رزم امر...
  • راننده تاکسی و اختلاس 3000 میلیاردی
     راننده خط بی‌توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد می‌زد: «دربـــــــــــــــــست...
  • بی تفاوت نباش!
    با تشکر از خانم "دهقان" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: سلام علیکم امروز همراه گروهمان به پ...
  • از دختر کوچولو یاد بگیریم!
    با تشکر از خانم "فاطمه" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: جمعه ی گذشته به مصلای نماز جمعه رف...
  • تکلیف و نتیجه
    با تشکر از خانم "سلام" که این خاطره را برای ما ارسال کردند:  یکی از همکلاسی هام توی دانشگاه چاد...
  • تقلب به بهانه دکترا
     نزدیک امتحانات پایان‌ ترم بود. یه درسی داشتیم که منبعش یه کتاب 300 صفحه‌ای و سراسر حفظی بود. قبل از...

ما و محیط اطرافمان

با تشکر از خانم "فاطمه" که این خاطره را برای ما ارسال کردند.

یکی از این روزای گرم تابستونی به اتفاق چند تا از خانواده های فامیل که اکثرا از قشر جوان و کودک بودن کنار رودخونه رفتیم ... 
آبی زلال از چشمه سرازیر میشد و خنکای دلپذیری به محیط میداد ... اما آدما به جای تشکر زباله های نایلونشون رو درکنارش به یادگار گذاشته بودن ... 
همینطور که همه مشغول آب بازی بودیم  دائما نگاهم به زباله ها بود و حواسم به تفریح نبود ... با خودم گفتم الان اگه بگم بچه ها بیاید حداقل اطراف خودمون رو جمع کنیم بهم میخندن ... ازشون جدا شدم و یکی از همون کیسه های نایلونی رو برداشتم و شروع به جمع کردن زباله های پلاستیکی اطرافمون شدم ... اونقدر زیاد بود که تو بیست دقیقه سه چهار کیسه پر شد اما واقعا آروم شدم ...
چند دقیقه بعد دو تا کوچولوی فامیل هم به کمکم اومدن ... اتفاقا یکی از اونایی که فکر میکردم به کلاسش برمیخوره که دعوتش کنم به این کار ... با کلی تحسین کارم به کمک اومد ... محیط اطرافمون عالی و تمیز شد و چهره ی چشمه  خیلی زیبا شد ... این فرهنگ رو تا ابد باخودم حفظ خواهم کرد ... ما به طبیعت مدیونیم ...







نهال چاپ

مسجد نما