• یادم تو را فراموش|قسمت اول

  • یادم تو را فراموش|قسمت دوم

  • یادم تو را فراموش|قسمت سوم

  • یادم تو را فراموش|قسمت چهارم

  • یادم تو را فراموش|قسمت پنجم

  • یادم تو را فراموش|قسمت ششم

آخرین خاطرات

  • دست دادن با نامحرم
    با تشکر از آقای "م ح ذ" که این خاطره را برای ما ارسال کردند.   با آدم های زیادی برخورد کرده بودم ک...
  • گناه مفت و مجانی
    با تشکر از آقای "مهدی یار" که این خاطره را برای ما ارسال کردند. چند روز پیش داشتم تو یکی از این ش...
  • 180 درجه!
     با تشکر از خانم "یه بنده خدا" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: دوران دانشجوییم با توجه به ای...
  • ما و محیط اطرافمان
    با تشکر از خانم "فاطمه" که این خاطره را برای ما ارسال کردند. یکی از این روزای گرم تابستونی به اتفاق...
  • به وجد آمدم!
    با تشکر از خانم "قربانی" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: سلام  ... امروز  رفته بودیم رزم امر...
  • راننده تاکسی و اختلاس 3000 میلیاردی
     راننده خط بی‌توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد می‌زد: «دربـــــــــــــــــست...
  • بی تفاوت نباش!
    با تشکر از خانم "دهقان" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: سلام علیکم امروز همراه گروهمان به پ...
  • از دختر کوچولو یاد بگیریم!
    با تشکر از خانم "فاطمه" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: جمعه ی گذشته به مصلای نماز جمعه رف...
  • تکلیف و نتیجه
    با تشکر از خانم "سلام" که این خاطره را برای ما ارسال کردند:  یکی از همکلاسی هام توی دانشگاه چاد...
  • تقلب به بهانه دکترا
     نزدیک امتحانات پایان‌ ترم بود. یه درسی داشتیم که منبعش یه کتاب 300 صفحه‌ای و سراسر حفظی بود. قبل از...

180 درجه!

 با تشکر از خانم "یه بنده خدا" که این خاطره را برای ما ارسال کردند:

دوران دانشجوییم با توجه به اینکه به قول امام «دانشگاه محل تحول است»، کلاً نماز رو کنار گذاشته بودم.
جالبه محیط دانشگاه ما بسیجی بود و پسرها ریش دار و لباس روی شلوار و دخترها هم چادری. 
جزء شیطون ها و شلوغ ها بودم. تقریباً استادا منو می شناختند. چند تایی هم که منو به اسم کوچیک صدا می زدن. راستش حس خوبی به بسیجی ها نداشتم  که چه عرض کنم ازشون متنفر بودم  و فکر می کردم دارن ریا می کنند. همیشه امکانات مال اونا بود و ما انگار دور از جونمون از نظر مسئولین دانشگاه وجود خارجی نداشتیم.
شهری که توش درس می خوندم به شدت مذهبی بود و اهالی شهر هم نظر خوشی به دانشجوها نداشتند.
از شانس خجسته مان ترم آخرم با دوستانم دقیقا افتادیم در سوئیتی که همه شون بسیجی بودن. رسماً شده بودیم اخراجی ها.
فکر کنید اونا اهل هیئت و مسجد دانشگاه و دعای کمیل و این برنامه ها و ما همه اش در اتاقمان صدای آهنگ و بزن و بکوب. 
به هر حال همون ترم آخری که منزل بودم شب یلدا اتفاق ناگواری افتاد که یکی از دوستان خانوادگیمون با نگرانی شب بهم زنگ زد تا مطمئن بشه من جزئشون نبودم. بله اتوبوس حامل یه سری از دخترهای دانشگاه در راه بازگشت از جمکران قم به دانشگاه چپ کرد و تعدادی کشته شدند که سه نفرشون از بچه های سوئیت ما بودن و همگی به طرز فجیعی جان سپردن.

یکیشون کسی بود که باهاش چند روز قبلش بگومگو کرده بودم. جالبه بعد ها مادر همین دختر خانم به یکی از بچه ها گفته بود دخترم چند روز قبل بهم گفت من سه سال نماز و روزه قضا دارم .
وقتی بعد از این جریان از خانه برگشتم و برای کاری داخل شهر رفتم. یکی از راننده های تاکسی از مرگ اینها به خوشحالی و شادی یاد می کرد، چون گفتم مردم شهر نظر خوبی به دانشجوها نداشتند چه سراسری و چه آزادش!
اونجا دلم گرفت و گفتم آخه نمی دونن اینا بچه های خوبی بودن. حالا درسته با هم کنار نمی اومدیم. به هر حال ترم آخر تموم شد و هنوز این تلنگر در من بود. تا اینکه بر حسب اتفاق منزل یکی از اقوام رفتم. یکی از فامیل هامون که از امریکا اومده بود با اصرار خواست دور هم جمع بشیم و سوره "یاسین" بخونیم. من کنار نشستم گفتم من در دوران لج هستم. من نمیام.
بعدش منزل یکی از خویشان رفتیم و با صاحب خونه شروع به بحث کردم و گفتم من دین رو قبول دارم، ولی یه سری چیزاشو نه. بهم گفت: «اگر از یک دیوار ساخته شده با آجر چند تا آجر رو بکشی کل دیوار می ریزه پایین و دیگه دیواری نمی مونه. وقتی از دین که مثل دیواره دونه دونه آجر انتخاب کنی بگی اینو قبول ندارم و بکشی بیرون. کم کم دیوار سست می شه و کلاً می ریزه پایین.» بعد بهم گفت: «اگر نماز نخونی مختاری، ولی تا وقتی نماز نمی خونی لطفاً دیگه خونه من نیا.» اون آدم برام موجود جالبی بود. البته همون موقع حرفشو گوش ندادم ها، اما ته ذهنم حرفاش بود.

البته اینو هم بگم که دوران دانشگاه درسته نماز نمی خوندم، ولی روزه می گرفتم. حتی یه بار نماز شب خوندم و خواب بسیار عجیبی دیدم ... خواب دیدم رفتم مکه و عده ای از اقواممون هم بودند. جالب این بود همه شون رفتند الا من .
مثلاً شب احیای یک سال از کتابخونه دانشگاه کمدی الهی دانته برزخ رو گرفته بودم و همه رفته بودن احیا من نشستم اونو خوندم.
بعد شرایطی پیش اومد که انگار همه چیز علیه من شد و راهی جز این ندیدم که به کسی که مدت هاست باهاش لج کرده بودم رو بیارم. تردید نکردم و بلافاصله به نماز ایستادم و جالبه بعدش فکر می کنید با کیا همکار شدم؟! بسیجی ها ‼️







نهال چاپ

مسجد نما