• یادم تو را فراموش|قسمت اول

  • یادم تو را فراموش|قسمت دوم

  • یادم تو را فراموش|قسمت سوم

  • یادم تو را فراموش|قسمت چهارم

  • یادم تو را فراموش|قسمت پنجم

  • یادم تو را فراموش|قسمت ششم

آخرین خاطرات

  • دست دادن با نامحرم
    با تشکر از آقای "م ح ذ" که این خاطره را برای ما ارسال کردند.   با آدم های زیادی برخورد کرده بودم ک...
  • گناه مفت و مجانی
    با تشکر از آقای "مهدی یار" که این خاطره را برای ما ارسال کردند. چند روز پیش داشتم تو یکی از این ش...
  • 180 درجه!
     با تشکر از خانم "یه بنده خدا" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: دوران دانشجوییم با توجه به ای...
  • ما و محیط اطرافمان
    با تشکر از خانم "فاطمه" که این خاطره را برای ما ارسال کردند. یکی از این روزای گرم تابستونی به اتفاق...
  • به وجد آمدم!
    با تشکر از خانم "قربانی" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: سلام  ... امروز  رفته بودیم رزم امر...
  • راننده تاکسی و اختلاس 3000 میلیاردی
     راننده خط بی‌توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد می‌زد: «دربـــــــــــــــــست...
  • بی تفاوت نباش!
    با تشکر از خانم "دهقان" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: سلام علیکم امروز همراه گروهمان به پ...
  • از دختر کوچولو یاد بگیریم!
    با تشکر از خانم "فاطمه" که این خاطره را برای ما ارسال کردند: جمعه ی گذشته به مصلای نماز جمعه رف...
  • تکلیف و نتیجه
    با تشکر از خانم "سلام" که این خاطره را برای ما ارسال کردند:  یکی از همکلاسی هام توی دانشگاه چاد...
  • تقلب به بهانه دکترا
     نزدیک امتحانات پایان‌ ترم بود. یه درسی داشتیم که منبعش یه کتاب 300 صفحه‌ای و سراسر حفظی بود. قبل از...

دست دادن با نامحرم

با تشکر از آقای "م ح ذ" که این خاطره را برای ما ارسال کردند.

 

با آدم های زیادی برخورد کرده بودم که اعتقادی به دست ندادن با نامحرم نداشتند. معمولا وقتی پیش بینی میکردم که ممکنه با چنین اشخاصی روبرو بشم، آدامس و خودکار تو جیبم میزاشتم و تا میخواستن دست بدن من سریع یه خودکار از جیبم بیرون میاوردم و میگفتم اینم یادگاری من به شما. این مسئله چندین بار پیش اومد. تا اینکه یک روز که داشتم با برگه تسویه دانشگاه از این اتاق به اون اتاق برای امضاء پاس کاری می شدم یک خانمی اومد جلو و سلام کرد و گفت: من دوست یکی از همکلاسی های شما بودم وقتی یک سال پیش به جای دست دادن بهم یک خودکار به من دادید مسائل زیادی تو ذهنم گذشت و بعد از کلی اتفاقات الان تو کیفم خودکار و شکلات نگه میدارم تا هر وقت زمانش شد با اقتدار و احترام از تفکر خودم محافظت کنم.
وقتی این رو شنیدم خیلی خوشحال شدم. راستش رو بخواین یه کوچولو مغرور هم شده بودم ولی بعدش سعی کردم بهتر شم.







نهال چاپ

مسجد نما